حسين بن احمد البراقي النجفي ( مترجم : سعيد راد رحيمى )

229

تاريخ الكوفة ( تاريخ كوفه ) ( فارسى )

از روى تمسخر به شراب ، طلا مىگويند چنان كه به گرگ ، ابا جعده مىگويند « 1 » . منذر گفت : اى عبيد بايد كشته شوى ، و تو مىدانى كه نعمان از بين رفته است و اگر او را در روز شوم مشاهده كنم ، ناگزيرم او را بكشم ولى اگر اين امر به تو تعلق گرفت ، مىتوانى يكى از اين روشهاى مرگ را انتخاب كنى كه يا رگ پا و يا رگ دستت را قطع كنيم . عبيد گفت : لعنت و نفرين از تو دور باد ! سه محدوده بسان ميدانهايى وجود دارد كه هر كس به آن‌جا رود ، يا از آن رو گردان شود و يا از آن‌جا باز گردد ، براى او نامبارك خواهد بود ، و هر كس به آن‌جا رفت و آمد كند ، خيرى نمىيابد . اگر حتما مىخواهى مرا بكشى ، به من شراب بده تا پس از اين كه اعضا و جوارحم از كار افتاد و هوش از سرم رفت هرطور خواستى مرا به قتل برسانى . منذر براى او شراب خواست ، او نوشيد و مست شد و به وجد آمد ، منذر او را پيش فرستاد و عبيد شروع به خواندن اين اشعار كرد : پادشاه در روز شوم مرا ميان چند روش مخير كرد كه در تمام آنها مرگ و نيستى را آشكار و نمايان مىبينم چنان كه قوم عاد ، يك بار در طول روزگار ، مخيّر شد ابرهايى كه براى شخص نكوكار ، خير و بركتى در بر ندارد ابرهايى كه به سرزمينى فرستاده نمىشود مگر اين كه آن را مانند شبى گرم قرار مىدهد « 2 » . سپس منذر ، دستور قتل وى را صادر كرد ، و رگ دست او را زدند و خون زيادى از او رفت . پس از اين كه درگذشت ، غريين را به خونش آغشته كردند . پيوسته چنين بود تا در يكى از روزهاى شوم ، مردى از قبيلهء طى به نام حنظله از مقابل منذر عبور كرد و نزديك بود منذر او را بكشد . مرد گفت : لعن و نفرين از تو دور باد ! من به زيارتت آمدم تا از درياى سخاوت تو براى خانواده‌ام توشه برگيرم ، پس آذوقهء آنها را قتل من قرار نده ، منذر گفت : بايد تو را بكشم ، حاجتهاى خود را بخواه تا قبل از مرگت برآورم . گفت : يكسال به من مهلت بده تا نزد خانواده‌ام بازگردم و دربارهء آنها تصميم

--> ( 1 ) - هى الخمر بالهزل تكنى الطلا * كما لذئب يكنى ابا جعده ( 2 ) - و خيرنى ذو البؤس فى يوم بؤسه * خلالا ارى فى كلها الموت قد برق كما خيرت عاد من الدهر مرة * سحائب ما فيها لذى خيرة انق سحائب ريح لم توكل ببلدة * فتتركها الا كما ليلة الطلق